عشق به خدا تلفيقی است از ضرورت و حادثه

 

 

آرشيو 

پست الكترونيك

مرامنامه





لوگوند

بادمجان


مای دختر عموووووووووووووووو

جيروون


سرور

"حاج امير


رفیق مفیق

هيتکای عزيزم

.ماتريکس

ميثم عزيز

النينو

جهان


عشقولانه

پرومته

آينه

ديوانه

کويين


به من بگو چرا?

آلک

رادمهرراد

مسافر

زورو

احساس ناب

حاجی ناپلئون

خدا گم کرده


خانوم خانوما

نازی شکيرا

زن ناقص العقل

مژگان بانو

رندپارسا

قابیل


پاچه خوارشونيم

رختکن خاطرات

چشم آبی

داداشی پارسا

پويا متهم است


مشهديز بلاگز

بابايی حميدم

اکسیر

ارداویراف

دنیای گمشده

بچه ایرونی

شلتوک

پرفسورامام

اسکیزوفرنی

هذیان

شماتیک

صادق دور از تو


داستان و شعر

داستانگو

سخن

موزيک





Designed by Shoghal

 

 

دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

برای کسيکه بعد از خدا با من ...

سلام بر عزيز دل من!

چه ميکنی؟آخرين باری ه صدايت را گرم در گوش هايم حس کردم زمانی بس دير بود .باز هم دلم هوايت را کرده است ..باز هم دلم بيقرار است بی قرار گشتن ها و =ياده رويها ..من کجای دنيا وتوکجای دنيا ..باز هم بعيد به نظر ميرسد که من خوش نباشم وو ولی راستش را بخواهی آنقدر نااميدم که بيشتر از هر کسو هر زمان ..دلمفقطتورا و گريه را ميخواهد ..برو معبد ... سلام مرا به در و ديوارش برسان .. کاش .. عزيز دل !

هميشه سبز و عاشق

 

 



 

یکشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٤

هم او

امشب رابا هراس اينکه دیگر نه بهانه های عادت ماهانه نه بهانه خستگی ممتد .. نه بهانه سرماخودگی .. نه بهانه مهمان داشتن ..هیچ کدام را ندارم پیش رو میبینم...

صدای زنگ یعنی که من با مهمان آمدم . خون گرمی به همه وجود سستم میدود .

و وقتی پسرک همسایه را میبینم که تازه به نوزده سالگی رسیده و با شرم به من مینگرد همه امیدم مایوس میشود . امشب دیگر فرار در کار نیست .

و همه ذهنم را نفرت از لحظه های پیش رو در بغل میگیرد .. پسرک که میرود به بهانه ای به آشپزخانه پناه می آورم این کار این یک سال من است همه چیز برایم دستاویزی است برای دوری از کسی که میدانم دوستم دارد و میدانم که دوستش ندارم .

صدایش بدجوری گوشم را به درد می آورد:

بهار!! عزیز دلم!

:بله (عادت کرده که بلد نیستم بگویم جانم )

:بسه خسته شدی بیا اینجا .

(ازهمین میترسیدم):کار دارم (و دیگر هر چه میگردم بهانه نیست)

ساعت بدجوری بلند صدایم میکند هنوز ساعت 11 شب است و تا صبح .......

خطاب به خود تکرار میکنم: خود اوست همو که بیشتر از هر کسی در جهان خاطرش عزیز است پس با او باش

بعد از 1 ماه دیگر برای اینکه به من نشان دهد چقدر دوستم دارد زیادی بی طاقت است

:خدایا چرا نمیفهمد ؟ (خطاب به خودم فریاد میزنم)

:عزیزکم !

صدایش را حسی محاط کرده که نفرت را در من چند برابر میکند .

چشمهایم را میبندم و تکرار میکنم : عزیز من است .. همو ست .. او .. او

فشار دستهایش بر روی دگمه های پیراهن رویایم را تکمیل میکند ولی صدای نفسهایش هر چه رویا را خراب میکند .

و ضربه پایانی با جملات عاشقانه اش: فدای تو ... عزیز دلم .. وای که دلم واسه این تن تنگ شده بود امشب من و تو تو آسمونیم

اشک شور را با بغضم فرو میدهم و خودم را به دستش میسپارم .. مهم نیست ...

:دوستت دارم

لبخند تلخ من

:دوستت دارم

لخند تلخ تر من

:دوستت دارم

:منم دوستت دارم (انقدر آرام میگویم که خودم هم حس میکنم کسی دیگر این میان حائل است )

صبح که چشمانم را باز میکنم دعا میکنم نمانده باشد که باز بهانه ای باشد برای اینکه با عزیزش باشد و خدا را شکر نیست

هراسان از هر چه بر تنم حس میکنم به دوش آب سرد پناه میبرم

:نشد او نبود .. او نیست .. او .. او ...

گریه های دیشب را رها میکنم .. و کبودی روی شانه ام در آینه حسیبد برایم القا میکند مثل حسی که یک نفر به من تجاوز کرده است ..

ولی مرد دیشبی مردی است که نامش بر همه زندگی من سایه انداخته .. تنها جایی که نامی از او نیست دلم است ..

با هر چه غیظ روی لبهایم را میشویم شاید کبودیهایش پاک شود

 



 

پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٤

 

دل دل کرده بودی که نيايی و نباشی ولی ديدي که تنها تمنای يک زن همراه با چاشنی لبخند از تو و دلت چه ساخت؟

من هنوز فکرميکنم تو هنوز از آن منی....

هنوزخوابهای اولين ماه رمضان با تو دست از سرم بر نمی دارد تو بگو چه کنم؟

 



 

شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤

 

دارم ميام ايران بعد از مدتها ....

ولی هيچ کسی منتظرم نيست باورم شده /.... ايمان آوردم به آغاز فصل سرد...

 

حتی اونايی که به خاطرشون خيلی کارا رو کردم تا برم ايران

 

 

ولی .. نميدونم شايد امام رضا منتظرم باشه و....

 

يا حق خودت ياريم کن..

 

 



 

شنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٤

 

سلام!

حال من و همه من ها و همه خوب هستند..

اينجا که ما هستيم .. من و هم من ها و من هوا بدجوری دلگير است ...

 

چه کسی ميتواند باور کند که خدا اراده اش از اراده پدر من بالاتر است؟



 

پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤

 

زنگ زده بود به من... که فلانی بت چی گفت؟

خريت منو باش که بش گفتم بگو من بت زنگ زدم .

حرفاش خيلی وقت بود بودار بود .. هی يه جوری خودشو می چسبوند به من.. يادمه يه بار که بش گفتم: آقای هاشمی مارال طاهری رو ميشناسی؟

با خنده گفت : بعععععععععععععععععله.

بعد يه روز با خريت من که ديدمش بم گفت که تلاش ميکرده مارال رو به راه راست هدايت کنه.. بهروز به من گفت اينا همش دروغه داره خرت ميکنه .. من اما باور کرده بودم اما يادم رفته بود روز اولی که هيکل و قيافه نحسشو ديدم عق زدم.

از چشاش هميشه شهوت ميباريد.

يهويی وسط فکرام گفت به خدا من دوست دارم ولی نميخواستم به اين زودی بت بگم بايد ميذاشتم تا به هم نزديک بشيم .. خنديدم .. ولی نه از روی خوشحالی از اينکه حدس بهروز درست بود .. مثل يه خر بش گفتم فردا رو مسئله حرف ميزنيم ... فرداش بهروز آتيشی شده بود ....

تمام روز زنگ ميزد و من جواب نميدادم هی ژيام فرستاد عزيزم عزيزم .. حالم از خودم بهم خورد .. شب براش نوشتم ديگه به من زنگ نزنيد آقای هاشمی .. من از بهروز بهتر کسی رو ندارم که براش بميرم .. اين دروغ بود ولی اون که نمی دونست ... فقط آتيش ميگرفت..

برايم جواب نوشت پس يکی رو برام پيدا کن..

فهميدم که بازم بهروز درست گفته بود .. تازه فهميدم مارال رو چه جوری مشناسه ..

حالم از خودم بهم خورد که بش اجازه دادم رو من اينجوری فکر کنه .. با بهروز رفتيم محل کارش و بهروز دستشو انداخت تو دست من ..

آتيش گرفتنش از چشاش معلوم بود

 

خدا بازم منو خيلی دوست داشت ...

يادمه يه بار يکی يه جايی بم گفته بود ....

هيچ کس آزادی های تورو مثل خودت معنا نميکنه!

 



 

سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٤

هستم

اين روزها درد بی دردی تو تنم می پيچد.. هی درد .. هی درد.. کجاست دوای  اين درد.. درد انسانيت گم شده در ورای انسانهای انسان نما... درد پسرکی که آنقدر روز و شب کوفت ميکند که بعد فردايش تمام مدت در بيمارستان آن چنانی معده اش را شستشو می دهد...درد دخترکی که دربه در دنبال دکتر زنانی ميگردد تا ژرده اش را بدوزد يا گونه برايش بکارد يا لبهايش را غنچه تر کند برای بوسه های شهوانی نفرات بعدی..

من اين درد را به کس نتوانم گفت جز اينجا ... کاش کسی بود که به جای ديکلوفناک چيزی برای من می نوشت نسخه ای که تا ابد ميشدم يکی مثل همه .. کاش دکتری بود که می دانست مريض يعنی چه؟

من درد را در تمام سلولهای تنم حس ميکنم .. هر روز جنگ و جدل .. اسلام دروغکی .. خدای قصاب .. خدای عصبی که تا کاری بکنی حتما می اندازدت جهنم ..

خدايا .. حتی حالا هم که برای تو ميگويم درد رهايم نميکند.. يا سامع .. مرا بشنو ...

مرا فراموش نکن ...

 

غم اين خفته چند خواب در چشم ترم ميشکند.



 

یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤

بی عنوان!

هنوز هستند کسانی که مرا دوست داشتنشان يا حتی داشتنشان عجيب مينمايد.. بارها با آی دی های آتی آنلاين شدم و بارها کسی باور نکرد که اين من هستم و نه آتی... بارها ... نوشتم که ميخواهم برگه هايی از دفترچه اش را اينجا جايی که زياد دوستش داشت حک کنم ولی دلم نيامد.. حالا برگه هايی از دفتر ذهن خودم را اينجا حک ميکنم...

هرگر نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صدای هايده بيداد ميکند.. مثه باد سرد پاييز غم لعنتی به من زد...

دلم ميخواد گريه کنم بی دليل .. بيرون بارون ميباره .. بی دليل ميخوام زير بارون گريه کنم .. هوا سرده و من هيچی تنم نيست .. مثه يه آدم مست دارم به صفحه مانيتور نيگا ميکنم ... هيچی تنم نيست وو بارون مياد صداش اينقده واضحه و قشنگه که فکر ميکنم رو تنم ميريزه  ... بارون مياد .. ياد بچگی ها .. دلم برای همه تنگ بود .. حالا عادتی شده .. عادت به دلتنگ بودن و خنديدن..

هايده داره ميخونه :

مستی ام درد منو ديگه دوا نميکنه..

ميشه يکم مارتينی برايم بياری.. به لباش که نيگا ميکنم و خم ميشم طرفش ميبنم فقط يه عکسه که رو دسکتاپ جا خوش کرده ... مارتينی کنار دستش منو به هوس انداخته .. حتی نميتونم يه سيگار آتيش کنم يا حتی سيگاری.. ماهها ست که حتی يه سيگار نکشيدم .. شدم مريم مقدس ..

چقد خوبه که بدونی داری يه جايی مينويسی که يه روزی آتی اونجا می نوشت..

...................................

 



 

سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳

سلام

مطالب دفترچه خاطرات آتيکا توسط من دوست آتيکا وارد اين بلاگ خواهد شد .

به قول خودش يا حق ..

و به قول خودش : سلام بهانه هرگاهی ....

۲۱ شهريور ۱۳۸۳

خطوطی که بر چهره ام هويدا ميشود گويای اين است که حاضرم همه اشکهايم را بخندم تا همه دنيا فکر کنند که زندگی ام زيباست ... نمی گويم زشت است غمگين است مرا چيزی بدگون و زشت نمی نمايد مرا زندگی جور ديگری پيچ و تاب ميدهد باور کن هنوز ... نه بايد ميگفتم باور کن باز هم... لغتی يافت نمی شود .. راستی که باور کردن هم سخت می نمايد  .

دل سوخته ... دلسوخته اگر هر چه بر انديشه ام ميگذرد بنويسم دروغهای بزرگی از زندگی را خلق خواهم کرد حتی دست و دلم به نوشتن نميرود

 

هی اسپيس هی بلانک  هی سه تا نقطه .. بس است دلم گرفت در اين غربت غريب 

 



 

شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳

 

مرگ پايان کبوتر نيست...

تويسنده وبلاگ مذکور به ملکوت اعلی پيوست ....

روحش شاد ..در ديار غربت...

 



 

سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳

 

من اينجا بس دلم تنگ است برای همه همه همه همه همه همه....



 

دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۳

 

در آستانه در آپارتمان ايستاده بوديم من تو و گلنار و ملاحت .. من راحت و اسوده بهانه استادم را دستاويز کردم تا بگريزم از لحظه های دهشتناک خداحافظی رو ...

ولی من اشتباه کردم من بودم که عزيزترينها رو راحت و اسوده رها کردم .. مرا ببخش

اگر ميايی اينجا و حرفهای وحشتناک ديگری را نميخوانی خوشحالم ديگر اين اشتباه را تکرار نميکنم باور کن .. و به خاطر حماقتم مرا ببخش .. نميخواهم دل تو و جيران رو بشکنم کسايی که من واقعا براشون مهمم .. ميدونم .. ولی ديگه حتی آخرين پابليش رو اينجا نمينويسم .

ولی همينجا از همه دوستای گلم خداحافظی ميکنم  .. دعا کنين که لياقت دوستی های شما رو  داشته باشم .. برام دعا کنين که به آنچه ميخوام برسم .. دوستتون دارم و اينکه

دوستی بسته پيچيده به روبانها نيست     که کسی روزتولد به کسی هديه کند



 

سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۳

 

يه هفتهای که گذشت روزهای وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم يه جورايی هر چه ميکردم نميتونستم دل نگرانيا رو کم کنم ولی تو اين يه هفته اگه چند نفر به دادم نرسيده بودن طاقت نمياوردم ... از همشون ممنونم از :

محمود عزيزم .. داداشی سعيدم .. جيران گلم .. و هيتکای نازم  از همتون به خاطر لحظه لحظه با من بودنتون ممنونم ..

****

قرار بلاگی برگزار شد گزارش مفصل رو اينجا بخونيد ولی ديدن بابا حميد اونم روزی که من زيادی خوشحال بودم حالم رو چندين برابر خوب کرد .. بابا حميد يه دنيا دوست دارم

****

آنچه در مدت هجر تو کشيدم هيهات

در يکی نامه محالست که تحرير کنم ....



 

چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸۳

 

      

           

 

سگی بگذار ما هم مردمانيم

پسرک با تعجب به تفنگی مينگرد که از بازی ديروزش چه زود امروز به عينيت رسيده . با خوشحالی به کلام مرد امريکايی که حس ميکند بايد همان (دستها بالا )  باشد دستهايش را روی سر ميبرد و به ادامه بازی فکر ميکند ولی مادر هنوز نميداند اين بازی است مادر تند تند اشک ميريزد بدون اينکه اجازه پاک کردن اشکهايش را داشته باشد .

سرباز با تعجب ميانديشد ۲۰ سال گذشت تا تفنگ واقعی جای جوب و جاروی بازی بچه گيها را گرفت و بعد صدای شليکی که در هياهوی بغداد گم ميشود

پسرک روی زمين دراز کشيده با لبخندی از يک زندگی واقعی و سرباز به طرف يک بازی ديگر ميرود لبخند بر لب ...اشکهای مادر هنوز هم ....

****

مراسمي جهت بزرگداشت كيومرث صابري فومني (گل آقا)، روز جمعه هشتم خرداد ماه در محل سالن هلال احمر (خيابان امام خميني (باغ ملي) حد فاصل خيابان جم و ميدان ده دي) از ساعت 5 برگزار ميشود. از تمامي دوستداران، خوانندگان، دوستان، آشنايان، وبلاگنويسان، وبلاگ خوانان و آحاد ملت دعوت ميشود که بيان!
با اجازه اينو از اکسيرجان برداشتم



 

سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

زینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ ... زینگگگگگگگگگگگگگ

اومدم

میرم دم در ..

آقای پستچی جونم اینا ...سلام

:وای سلام اقای پستچی (جونم رو تو دلم میگم)

هزار تومن بده بسته داری از المان

:بفرمایید(بابا رفت و اومد رو سانسور کردم)

بسته رو میگیرم و با ذوق تا برسم به مامان سه بار میخورم زمین

مامان بسته معراج اومد ..

کارتون رو پاره میکنم تا ببینم توش چیه؟

5 تا کرم از یه نوع یه دونه از یه مارک دیگه و 7 تا صابون .و یه نامه که پاکتش باز شده

شب زنگ میزنیم به آق داداش

و معلوم میشه که چی؟بعله دو تا کرم و دو تا صابون کم شده و بعدشم پاکت نامه بسته و سالم بوده و اینکه اون به اندازه کافی اونجا پول پرداخت کرده بوده تا بسته رو بیارن دم در خونه ولی اینجا ما علاوه بر هزار تومن دو تا کرم دونه ای دوازده هزار تومن و صابون نمیدونم دونه ای چند تف کردیم ..

نتیجه گیری اینکه از پست ایران امین تر تو دنیا وجود نداره به جون جیران

*

ضایع است که داری تو هال راه میری یهویی میخوای عاشق بازی در بیاری وبا اهنگ معین که میخونه :

من تو را تا بیکرانها من تورا تا کهکشانها دوست دارم می پرستم

چشماتو ببندی و یهو بری تو ستون اولی . بعد که با درد برگردی تا ستونو فحش کاری کنی بخوری به ستون دوم . همانا درد سری که خدا نصیب من کرد نصیب شما نکنه

**

دلم برات خیلی تنگه چرا نمیای دیدنم؟ تورو خدا یکم زودتر .

مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت

خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت

حافظ عجب حال میده هان .



 

چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

*ديروز صبح حدودای ساعت يازده شبکه خبر يه برنامه داشت درباره حادثه قطار نيشابور .. کلی اين يارو خرم رو کوبوندن حالا بماند که گند بعدی وزارت راه قضيه فرودگاه امام بود .

*راستی ديدين تی وی ايران چقدر قضيه شکنجه اين عراقيا رو تو بوق و کرنا کرده هر کی ندونه فکر ميکنه زندانای ايران خونه خاله ست .. به هر حال مگه تو زندان ايران ايرانی با ايرانی خودش چيکار ميکنه که آمريکاييای وحشی با عربا نکنن ...چه حرف زشتی زدم ولی همينه .

*دلم عجيب هوای غروب های جمکران رو کرده دلم ميخواد مثه اوندفه همينطور که به مسجد نزديک ميشم يه حسی به من بگه همه آدمای دور و برم پاک پاکن مثه برف .. دلم ميخواد باور کنم همه آدما خوبن مگه اينکه عکسش ثابت بشه ( که ميشه) دلم هوای جمکران و آقام و کرده اينکه يکی باشه که بدونی حرفاتو ميفهمه خيلی از اين دردت که بين آدمات کسی که تورو بفهمه نيست کم ميکنه .. دلم ميخواد بشينم يه دل سير حرف بزنم همه نامه هايی رو که تو تنهايی نوشتم بندازم تو چاه .. هر چند .... به هر حال دعا ميکنم زود بياد



 

چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

یا حق پایدار!

در راستای عمل به وظیفه مقدس زندگی فامیلی را پاس بداریم بعد از اینکه جیروون ما حدودا بیست و چند هزار بار بلاگش رو پابلیشید من یادم افتاد که باید بلاگش رو معرفی کنم و تیریپ معرفت و دختر عموجان و اینا .. حالا بگذریم که جیروون همچین مالیم نیست چون که: زیرا به این علت که چون .. شما خودتو در مسائل فوق خانوادگی مافیایی دخالت نکن ..

آره دیگه و اینجوریا بود که یه روز جیروون بعد از هک مذکور اومد خونه ما و از اونجایی که من بسیار زیبای خفته هستم یکی از عسکای منو از آلبومی که نداریم بدزدید(در حالی که شاهدین شهادت میدهند که او تازه دستش را عمل کرده بود و دستش کج نبوده )و عکس منو داد به کی؟

به این داداش ما که چی اسمش سهید هستش (سهید ماتریسک)

و او چه کرد؟ آبروی نداشته فامیلمونو ریختوند (ریزوند ) و یه بلاگ ساخت با اسم با مسمای دختر ترکمن که همانا نام و نام خانوادگی اصلی من است ...

دروغ اگه خار داشت!!!!

و عکس مرا با تف چسبوندن به گوشه تیفال بلاگ من ولی نمیدونم چرا دلم به جیروون سوخت و گذاشتم که مطالب من را آنجا بنویسد .. خوب کلا دختر زحمت کشی است مثل کوکب خانوم .

به هر حال برای اون یکی بلاگم هم هم هم هم کامنت بگذارید .

*

خبر داغ اینکه نازلی ما یک عاینک خریده به ارزش 120 هزار تا تک تومنی که خدا کند حرامش باشد و از گلویش پایین نرود که اگر رفت از آن طرف بیرون نیاید .

من به شخصه این تغییر شخصیتی عظیم رو به فامیل ترکمنی به خصوص نازلی فقید تبریک و تسلیت میگویم به همین مناسبت مجلس ختمی با حضور سبز نازلی و بازهم نازلی برگزار میگردد مکان : مهدیه خیابون تیرون !!!

*در همین راستا بایست بگم که علی بادمجان از وقتی عینکی شده کلی ادبش رفته بالا .. هر چند اون هرکاریم بکنه ادبش به ادب من نمیرسه .

*

همین دیروز یا پریروز هر چه غصه داشتم ریختم بیرون .. از همه اونایی که برام دعا کردن یه دنیا ممنونم



 

چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

نامه ۳۳.

شايد بايد جورديگری می بودم چه امروز چه ديروز .. امروز را هنوز در احاطه دارم ولی ديروزهای زيادی را از کف داده ام ... و حال ميانديشم تا پست ترين خواريهای دنيای آدمهای زمينی خودم را پايين کشيده ام و حالا از آنهمه گذشت تا رسيدن به انسانيت ماورايی چه چيز برای من مانده است جز يک غرور له شده ... جز هيچ چيزی که بر شانه های بی پناهم سنگينی ميکند ... تا به حال فکر کرده بودی که هيچ چيز هم وزنی دارد به اندازه خروار خروار درد؟

دلم گرفت وقتی ديدم همه دل نگرانيها .. همه عشقم.. همه دوست داشتنهايم به همانگونه ديروزی به سخره گرفته شد بيهوده خودم را فريب ميدهم فريب روزی را که من به آمدنش ايمان داشتم(هنوز هم دارم) و تو فقط آنرا يک شوخی بامزه و جالب ميديدی اين را خودم برای خودم به ایمانی کامل مبدل کردم و تو دلت نيامد بازی بامزه ات را از دل من جدا کنی و برای لحظه ای هم با خود نگفتی : چرا ؟ چرا؟ چرا؟

گفتی؟ اگر گفته باشی همه آنچه را دارم و ندارم ميدهم ...

اگر فقط يکبار برای همه دوست داشتنها و دلنگرانيهای من (چرا) داشتی شايد خيلی پيشتر از اينها مرا از اين يکسويه دوست داشتنهايم باز ميداشتی .

دوست داشتنهای بی دليل و بی دليل که دليل  من تنها تو بودی و بس.

.....

هنوز که ابرها عاشق نشده اند ... دعا نميکنم که ابرها عاشق شوند .. دعا ميکنم :

آنکه دائم هوس سوختن ما ميکرد ... کاش ميآمد و از دور تماشا ميکرد



 

چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

واگويه های دل من!

صدای نفسهای باد بر پشت قاب پنجره ...

و دستان مردی بر تن من می تند

من حالا حجم داغ تن يک مردِ مرد را در آغوش بازم کم دارم .

****

گوشيو بر ميدارم :بله بفرماييد؟

:.........

:بله؟

.... و تق گوشيوميذاره

دوباره زنگ ميزنه دفه سوم دهنمو باز ميکنم که يه چی بگم ولی از ترس اينکه بابا باشه چيزی نميگم .

دفعه چهارم :الو منزل ترکمنی؟

:ای مرگ تويی مهسا؟ ای بمير بی پدر مادر .. ای مرگ اينجا قبرستان است

:تو مرگ الهی بميری صدای تو چرا روز به روز کت و کلفتر ميشه؟ کثافت فک کردم يکی ديگه اس...

****

دعا ميکنم ابرها دوباره عاشق شوند .. شايد غصه های مرا هم بشويند

يا حق

 



 

سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳

 

يک روز ديگر به هر دری ميزنم تا روز سپری شود روزهايم عجيب رنگ و بوی مکرر زدگی گرفته اند و من با روزهايم احساس بدی را تجربه ميکنم چيزی شبيه تهوع ...عجيب دلم برای کسی تنگ است کسی که حرفهايش همانقدر که ان قرص مسکن برای درد عضلات مفيد بود برای من تسکين دهنده است .. به ساعت مينگرم ميگذرد و کسی نيست که سر بر شانه هايش ايمنش نهم .. باز هم دلم تنگ کسی است که نيست ولی هست ... دارمش ولی ندارمش ... و دوستش دارم ..

از غم هجر مکن ناله و فرياد که دوش

زده ام فالی و فرياد رسی ميايد

...اينها را برای انتظارهای هميشگی ام نوشتم ...