امشب رابا هراس اينکه دیگر نه بهانه های عادت ماهانه نه بهانه خستگی ممتد .. نه بهانه سرماخودگی .. نه بهانه مهمان داشتن ..هیچ کدام را ندارم پیش رو میبینم...
صدای زنگ یعنی که من با مهمان آمدم . خون گرمی به همه وجود سستم میدود .
و وقتی پسرک همسایه را میبینم که تازه به نوزده سالگی رسیده و با شرم به من مینگرد همه امیدم مایوس میشود . امشب دیگر فرار در کار نیست .
و همه ذهنم را نفرت از لحظه های پیش رو در بغل میگیرد .. پسرک که میرود به بهانه ای به آشپزخانه پناه می آورم این کار این یک سال من است همه چیز برایم دستاویزی است برای دوری از کسی که میدانم دوستم دارد و میدانم که دوستش ندارم .
صدایش بدجوری گوشم را به درد می آورد:
بهار!! عزیز دلم!
:بله (عادت کرده که بلد نیستم بگویم جانم )
:بسه خسته شدی بیا اینجا .
(ازهمین میترسیدم):کار دارم (و دیگر هر چه میگردم بهانه نیست)
ساعت بدجوری بلند صدایم میکند هنوز ساعت 11 شب است و تا صبح .......
خطاب به خود تکرار میکنم: خود اوست همو که بیشتر از هر کسی در جهان خاطرش عزیز است پس با او باش
بعد از 1 ماه دیگر برای اینکه به من نشان دهد چقدر دوستم دارد زیادی بی طاقت است
:خدایا چرا نمیفهمد ؟ (خطاب به خودم فریاد میزنم)
:عزیزکم !
صدایش را حسی محاط کرده که نفرت را در من چند برابر میکند .
چشمهایم را میبندم و تکرار میکنم : عزیز من است .. همو ست .. او .. او
فشار دستهایش بر روی دگمه های پیراهن رویایم را تکمیل میکند ولی صدای نفسهایش هر چه رویا را خراب میکند .
و ضربه پایانی با جملات عاشقانه اش: فدای تو ... عزیز دلم .. وای که دلم واسه این تن تنگ شده بود امشب من و تو تو آسمونیم
اشک شور را با بغضم فرو میدهم و خودم را به دستش میسپارم .. مهم نیست ...
:دوستت دارم
لبخند تلخ من
:دوستت دارم
لخند تلخ تر من
:دوستت دارم
:منم دوستت دارم (انقدر آرام میگویم که خودم هم حس میکنم کسی دیگر این میان حائل است )
صبح که چشمانم را باز میکنم دعا میکنم نمانده باشد که باز بهانه ای باشد برای اینکه با عزیزش باشد و خدا را شکر نیست
هراسان از هر چه بر تنم حس میکنم به دوش آب سرد پناه میبرم
:نشد او نبود .. او نیست .. او .. او ...
گریه های دیشب را رها میکنم .. و کبودی روی شانه ام در آینه حسیبد برایم القا میکند مثل حسی که یک نفر به من تجاوز کرده است ..
ولی مرد دیشبی مردی است که نامش بر همه زندگی من سایه انداخته .. تنها جایی که نامی از او نیست دلم است ..
با هر چه غیظ روی لبهایم را میشویم شاید کبودیهایش پاک شود